عقربه ها که بچرخد...
ساعت 30/10 امشب!
سال گشت پرواز توست...
چه زود «شرح مرگ» یکساله شد!
(1)
«... حاج خانوم! یادته یه بار گفتی مرد باید بی صدا گریه کنه!؟ اون موقع دلیلی نداشت بپرسم اما الان چند هفته است میخوام ازت بپرسم این گلو دردی که بعد از گریه بی صدا خرخره ادم رو میگیره دواش چیه؟...»
(2)
«... خداوکیلی دلم برای اون قصه تکراری شنگول و منگولت تنگ شده که هیچ وقت به گرگ نرسید و همیشه خودت زودتر از من خوابت می برد. تو یه بار دیگه شروع کن، قول میدم اینبار من زودتر بخوابم…»
(3)
«...یکی یکی خداحافظی می کردن و تو هم طبق معمول با صدای رنجوری که به زور میشد شنید«الله تاپشردیم» بدرقه می کردی، تا اینکه بالاخره نوبتم شد، گفتم مادر امری نیست، گفتی «پدر سوخته! تو دیگه چرا میری»… مجلس از خنده ترکید. مادر من ۴۰ روز به خودم میگم جگر سوخته! چرا رفتی؟ جای همه اون خنده ها گریه کردم…!»
---------------------------
پ.ن 1: پ.ن
پ.ن 2: فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان!
پ.ن 3: 1،2،3 قسمتهای از «شرح تولد» است.


حضرت آقا، هفت سال حرف تلمبار شده ام را بقچه کردم. چقدر انگشت نما مي شود وقتي در ميان کبوتران سپيد حرم، اين زاغ سياه پر بکشد. آقا، بفرماييد اين زاغ، داغ دارد. سياه نيز جامه ي عزا است. تا مگر حفظ آبرويي شود. آه، آبرو...! چي مي شود اگر آنچه را من ريخته ام تو نگاه داري؟ به همان دليل که «صد قدح نفتاده بشکست» مي شود که «قدح از دست ما افتاد و نشکست» قسمت ما شود. نمي شود؟ حضرت آقا، افتاده...