تبليغاتX
--------« نرد »---------

بعضی حرفها، جاودان نیست! تاریخ انقضا دارد... این یادداشت منقضی شد!

 

----------------------------------------------------

 

پ.ن 1: میگن قراره امشب حسنی جبران کنه! طفلک حسنی...

پ.ن 2: بیا... همینو میخواستی! انقدر رفتید اونطرف که مایی که سرجامونیم شدیم اپوزوسيون!

پ.ن 3: بعد از راديو جوان و شبکه پنج، به زودی امنيت اجتماعی در شبکه 3 بر قرار می شود!

پ.ن 4: ای اراذل...

پ.ن 5:  بقیه پ.ن ها بعد از پخش قسمت دوم (ساعت 21 امشب)

پ.ن 6: مجازات اعدام، در مورد هرکس اگر مورد نقد باشد، در مورد متجاوز به عنف هیچ  تردیدی در لزوم آن ندارم!

پ.ن 7: سری که به باد ندهم، به خاک میدهند...

پ.ن 8: اینم حرفیه! 16 سالگی لیسانس  گرفتی!!؟

پ.ن 9: نه مخملم؛ نه مخملی...

 

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 18:28|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با عنايت به کسب نتايج ضعيف توسط تيم ملی ايران، امير قلعه نويي بر کنار... و بجای ايشان! غلام حسين الهام مربی تيم ملی خواهد شد.

به افتخار ایشان...

هرچی ارادت داری بزن!

شله...

شله...

اون دست خوشگله رو بزن...

آها...

آها....

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 17:33|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه کفش فرار رو ور کشید

آستین همت رو بالا زد و رفت

 

تاس ما چند وقتی است بد می نشیند. هم خانه نمی بندد و هم از حریف بد میخورد. یاد جناب رفیق می افتم که میفرمود «تاس اگر خوب نشنیند همه کس نراد است» حالا چند صباحی است نمی نشیند! نمی شود که زمین و زمان را به هم دوخت که...! می شود؟ بالاخره قرار هم نبوده و نیست، همه چیز را وفق مراد ما بچنند. که اگر اینگونه بود چه بسا مراد دیگران همواره نامراد می شد. کلبه احزان بشود روزی گلستان یا نشود. توفیری به حال آخرش ندارد. وقتی که سرانجام روزی از عرش ربوبی ندا می رسد. Game Over...!

 

یه دفه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه فردا زد و رفت

حیونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

 

دیشب تا آنسوی نیمه شب، با مائده در جمع دوستان بودیم. محفل مثنوی خوانی بود. خواندیم و خواندند. گاهی روح به مرز خفگی می رسد. اندک تنفسی لازم است انگار. به خودم میگویم: بلانسبت روح هم ادم است! نمی شود همه چیز را بر مدار توی حیوان تنظیم کرد. بالاخره محض تنوع، گاهی هم معنویت بد نیست.

 

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامه های فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

 

گاهی آدم کم میاره! قسم نخوردیم همیشه زیاد بیاریم که...! اونهم در چنين اوضاعی. روزی هزار بار به معنای این جمله می اندیشم : «بی پشت» ... «بی پناه»! قدیمیها خیلی بیشتر می فهمیدند. حرفهایشان چقدر مغز دارد.

یاد یکی از پیرمردهای مرحوم فامیل می افتم، یکبار رو به آسمان نعره زده بود، «خدایا اگر میخوای اینطوری بنده نگه داری، بده من نگه دارم! بهتر از تو...» البته گله ای از خدا نیست. خداییش را خوب میداند. بنده معرفت ندارد..

 

هوای تازه دلش میخواست ولی

آخرش تو غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی میگشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت*

 

نمی دانم باور میکنی یا نه. لحظاتی می رسد در زندگی ات که هیچ کس به دردت نمی خورد. روی واژه ها فکر کن. «به دردت نمیخورد» خیلی حرف بزرگی است...! این اصطلاح که عادی بر زبان میچرخانيم، نهایت معنا است. بهای هر چیز به میزانی است که «به درد» بخورد. هرکس سرش به آخور خود. به قول یک دوست نکبتی «زندگی خودش را دارد» باید فکری برای این روزها میکردم. و البته این خود درنگی است برای فردا... باید به اندیشه روزهایی بود که «کسی به دردی نمیخورد»...!...!...!...!!!

 

---------------------------------

پ.ن 1: (*) خدا رحمت کند ناصر عبدالهی را...

پ.ن 2: تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

پ.ن 3: روانشناس ها، برای هر ساعت مشاوره 35000 تومان میگیرند!

پ.ن 4: یکی میگفت دکتر، من همین ساعتی 35000 تومان را داشتم، مشکلم حل بود...

پ.ن 5: کره بز!

پ.ن 6: کسی که این فحش را ساخته خر بوده که نفهمیده فرزند محترم بز، «کره» نیست!  

پ.ن 7: اتل متل دلم سوخت – غم اومد و لبم دوخت

پ.ن 8: فعلا حوصله ندارم... شاید ادامه داشت!

نوشته شده توسط | نرد | در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 23:55|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داخلی – روز – خانه کوچک ما

یک خانه کوچک 60 متری. کوچک، اما بالا. محبت انبار میکنيم و روزگار سپری می شود.

پارسال در همین ماه، مثل دوتا جوان تقريبا عاقل و با قصد برنامه ریزی پس از جدلهای کارشناسی به اين نتيجه رسيديم که هيچ جای خانه مان جايي برای اين ميز و کتابهای داخل کارتن و انبار شده من که بعد از دو سال و چند ماه همه شان زرد شده اند نيست. برای مطالعه و کار، نياز به يک اتاق کار داريم که لازمه رسیدن به آن، اجاره خانه ای بزرگتر است. برای تکميل بررسی ها، از بنگاههای اکباتان پرس و جو کرديم، خانه مورد نياز ما حدود 12 ميليون تومان بود.

مائده مخ رياضی اش را ميان گذاشت، من مخچه حقوقی ام را! گفتيم در نرخ تورم ضرب کنيم برای سال بعد قابل پيش بينی است که اين خانه حدود 15% گران تر می شود. خلاصه برای اینکه هزينه اسباب کشی مان هم حساب شود نقطه هدف را 15 ميليون گرفتيم (يعنی تورم 25%...!!)

 

خارجی – غروب - محوطه

اينکه يکسال چه گذشت، مهم نيست. مهم آن است که ما طبق برنامه مان عمل کردیم. همه چيز خوب بود. تا اينکه امروز رفتم که گام آخر را هم برداريم و اگر خدا بخواهد، چند وجبی کلبه مان را بزرگتر کنيم.

قیمت خانه ای که برایش یکسال دویده بودیم شده است 20 ميليون! يعنی برای اجاره خانه ای با يک اتاق بيشتر، 20 میلیون به بالا باید داشته باشیم. یعنی 5 میلیون بیشتر از عددی که ما با تورم 25% حساب کرده بودیم.

تمام مدتی که در محوطه قدم میزدم، نرخ تورم، آثار مثبت عملکرد اقتصادی دولت، هاشمی، خاتمی، احمدی نژاد، همه را در یادم زنده کردم. مگر فحش دادن چقدر از بغض ادم را کم می کند!؟ به پيغمبر گفتم، تو شاهد باش، لاف زمامداری از توست و لحاف زمامداران به سبک معاویه.

باز خدا را شکر، من به اندازه 60 متر از این سرزمين، حق مستاجری دارم! که برخی همینش را هم نداشتند و ندارند. آن هم 60 متری که عصاره سگ دو زدن دو نفر آدمی است که قبل از ازدواج همدیگر را بیشتر میدیدند تا بعد از ازدواج! انقدر که صبح و شبمان به کار رفت...

 

داخلی – شب – خانه

تمام راه تا خانه را با خودم فکر میکردم برای دلآرام شدن چه باید کرد. دیدم دلم هيچ چيز نمی خواهد جز چند خط قرآن خواندن و بعد بارها و بارها آهنگ No Volvere  از گروه GipsyKings را گوش دادن و گوش دادن.

باز بعد از یکسال با مائده باید خشت را از اول بچينيم. نظر مائده اينه که، بخشی از وسائل و اتاق خواب را رد کنيم که برود. جایش کتابخانه و میز و ... خلاصه بساط من جايگزين بشه! اینکه چه باید کرد را دیر یا زود پیدا میکنم.  اما دلم به حال جماعتی می سوزد که همین سقف کوتاه و خانه تنگ را هم ندارند. برخلاف مسئولين، مردم سخت زندگی می کنند...

 

پ.ن 1: عکس بالا را جمعه گرفتم! غنچه و روئيده و پژمرده با هم ...

پ.ن 2: یکی نيست به مسئولين بگويد جماعت آذری اگر صبرشان سرریز شود کار به فحش از دور ختم نمیشود؟

پ.ن 3: استخاره کردم خشتکشان را برسرشان بکشم... فرمودند زود است!

پ.ن 4: آهنگ No Volvere   که به  Amor Mio هم معروف است را پیدا کنید و گوش بدید.

پ.ن 5: اگر پیدا نکردید اخیراً از حرمت افتاده و شبکه 3 لابلای سريال «راه بی پايان» چند ثانيه پخش میکنه

پ.ن 6: قرار است اسم این وبلاگ به «غرغر خانه» تبدیل شود!

پ.ن 7: غوغاست...

پ.ن 8: در این بی سر و سامانی و بی جایی! ماهی مان تخم کردنشان گرفته...

پ.ن 9: در یک ماه سه بار تخم ریخت و از مرز 1300 گذشت!

پ.ن10: خدا رو شکر مائده است، والا اگر همه زنده میموندند که بیچاره میشدیم !!!

پ.ن11: وجدانی! آدم بچه ماهی را با چای صاف کن میگیره ، با قطره چکون B Complex میده؟

پ.ن12: پوفيوزها اعتراض کردند، که چرا ما را با برخی مسئولين يکی کرده ای! من عذر میخوام...

پ.ن13: دموکراسی يعنی اينکه ، تاوان حماقت تو را من باید بدهم!

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 22:25|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

(1)

شنیده ام برخی از این روزنامه های بی نوا که نه سرمایه کافی دارند و نه هیات تحریریه درست و حسابی، از زور بی کسی نفراتی را استخدام می کنند که هم سیاسی بنویسد، هم معرفی کتاب کند، هم گزارش تهیه کند و هم تحلیل ورزشی بدهد!

(2)

شنيده ام دكتر الهام هم‌اكنون و به طور همزمان وزير دادگستري، سخنگوي دولت و عضو حقوقدان شوراي نگهبان است و نه تنها همه اینها، بلکه اخیرا به عنوان رئیس ستاد مبارزه با قاچاق نيز منصوب شده اند.

(3)

شنیده ام اين مساله به هیچ عنوان روی دیگر سکه نیست و ربطی به نبود اقتصاد دان مدافع و مهره در تيم دولت ندارد و اصلا اين طور نيست که از سر بي کسی و تهی دستی مجبور به تقاضای مناظره از مدیر سازمان برنامه مستعفی گرديدند. و البته ايشان نيز آنچنان که در شان دولت بود، اقدامی بايسته و شايسته نمود.

 

------------------------------

 

پ.ن 1: نخبه کم داريم! نخبه نمی شناسی؟ یا نخبه بودن برایت ملاک نيست؟

پ.ن 2: حق دارد بانو که شما را معجزه نامیده است، اعجازی که شما در حق همسر اين بانو کردی که کرده؟

پ.ن 3: هم نامه نمی خوانی – هم راه نمیدانی

پ.ن 4: از روزی که بزرگان برایت نطق دفاعيه خواندند، من زبان به دندان گرفته ام...  اینجا خلوت ماست، به دل نگیر!

پ.ن 5: خدا نرد را از دست بانی تنبل نجات دهاد ...آمين!

پ.ن 6: وقت درنگ است...

پ.ن 7: به زودی

پ.ن 8: هرآچه آشنا بود، درو کرديم رفت... خودم هم حتی رفتم... این سوی پرچين هيچ کس نيست!

پ.ن 9: یارب مبادا که گدا معتبر شود – گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود

نوشته شده توسط | نرد | در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 13:35|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

·          زمانه هم چون گذری است

·          باید از این گذر گذشت

 

حوصله مردانه ام که تا خرخره پر بود، دیگر سر آمده...! من از دین و ديانت خيلي چيزها را نفهميدم، اما يک چيز را با تمام وجودم باور دارم. آن هم اينکه چی مي شود که محمد (سلام خدا بر او) اگر سالی به تجارت مشغول است و سال به چوپانی، اما در يک نقطه مشترک است و آن اينکه در هر سال، 40 روز با خودش تنهاست. بی همه کس! بی همه...

 

·          نه راه پیش دارد نه پس

·          باید از این سفر گذشت

 

عصبانی شدن، جوشی و هيجانی و آنی بودن بد است! می گويند شیطان از راه غضب راحت تر انسانها را می برد تا شهوت. آری، یکباره از خشم جهیدن شیطانی است، اما در خود ريختن و با خود گفتن مرگ است! رسوب می کند، ته نشين مي شود. می رسد به جایی که راه نفست را تنگ می کند. دیگر برگشت ناپذیر می شوی. به دلم می گويم: فرزندم، سخت مگیر... رها کن! بعد می گویم: گور پدرت! بمان... بمیر... حوصله ام از تو هم سر رفته است!

 

·          قسمت ما در به دری

·          سهم ما خوش باوری

 

جایی خوانده بودم، به مناسبت مقاله ای، شهيد آوينی برآشفته بود و به برخی سياسيون گفته بود «پوفيوز» و بعد هیچ نگفته بود. ناقل می گويد اين تنها فحشی بود که برای اولين بار از او شنيدم که آخرين بار نيز بود، چون در همان هفته شهيد شد. بسياری از حرفهای اين شهيد برايم دلنشين است، اما پوفيوزی آقايان دل نشين تر بود. ای کاش هيچگاه با رجال سياسی همکار نمی شدم که بفهمم پشت آن پرده چه گوساله هایی گاو می شوند. من دلم به حال ایمانی که از من شسته اید می سوزد. چه قدر در عالم ساده انگارانه خود، سینه چاکشان بودم! پوفيوزها...

 

·          توی راه زندگی

·          مقصد ما در به دری

 

به من حالی کردند، دکترا خواندن سواد نمی خواهد، دستمال می خواهد! می گویم در تخصصی که من دارم، استاد پيدا کنيد که با من مصاحبه کند!! اگر هست...، اگر نيست هیچ! چرا من فقط باید همانی را امتحان بدهم که تو بلدی؟

حالی ام می کنند که: دانشگاه آزادی...!!!؟ امیدی به دکترا نداشته باش. میگویم الاغ! آن روزی که من قبولی عمران را رها کردم به ذوق حقوق، 3 روز مانده بود به ثبت نام کنکورکارشناسی سال بعد، آن روزی که من کتابهای انسانی را گیر آوردم 3 ماه مانده بود به کنکور، همه پس اندازم برای کلاس کنکور 5000 تومان بود! 1500 شد شهریه کتابخانه، 3500 شد پول کتاب! توی بی پدر تو این شرایط رتبه چند میشدی؟ بعد هم نمیتوانستم بروم سراسری شهرستان، گذشته از اینکه پول زندگی شهرستان را نداشتم، عاشق بودم، میخواستم تهران بمانم، کار کنم، زن بگیرم!

حيف بچه ننه ام! پدرم را، مادرم را، حامد را دوستدارم. آرزویم این است که در کنار آنها باشم. والا بار پهن برایتان زیادی است چه برسد به زحمتها من. چقدر این روزها خودم را به فحش بسته ام، که چرا جربزهء بستن چمدانهایم را ندارم. مبادا به رفتن برسم...

 

·          قفسی با در باز

·          ترانه ای از لب ساز

 

اینها بهانه است. چوب بی همتی خودم را می خورم. «لیس للانسان و الا ماسعی»! انسان جز سعی خود از چیزی بهره مند نشده است. بهترین فرصت، یا شاید تنها فرصت همین روزها است. باید آنقدر بالا بپرم که از تیر رس پوفيوزها به دور باشم.

 

·          فکر راحت

·          نفسی خوش

·          دل من می طلبد

 

این نوشته، از سر تا پا همه اش پ.ن بود! ای کاش این وبلاگ را فقط مردانه می خواندند! چه قدر فحش دارم که تلمبار است؟ میگه دلت پره، حالا چرا بد و بیراه میگی! میگم آخه احمق! دمل سر باز میکنه جواهر میریزه بیرون؟ مونده... چرک کرده! پس تو چی میفهمی؟

اسم این یادداشت «پوفيوزها» بود...! خواستم حرمت نگه دارم به همین خاطر تیترش نکردم. اما اگر این آخر هم نمی نوشتم دلم میترکید شاید...

 

·          پیک خوشبختی ما

·          داره میاد

·          تو سفره

 

مرد که گریه دار... در سینه اش غم عربده میزند... خدا لعنت کند آنکسی که بار اول گفت، مرد که گریه نمی کنه...

 

نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 0:43|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------