تبليغاتX
--------« نرد »---------

الف:

بچه مثبت یعنی اينکه سنگين ترين خلافت اين باشه که با ماءالشعير ليمويي مست کنی، و با بدون ليموش سياه مست! جای مزه هم پسته و بادوم آجيل عيد رو تموم کنی؛ با چوب شور هم سيگار بکشی؛ ...

 

ب:

عید اگر برای کودکان بوی اسکناس میدهد و برای مردان بوی یک نفس راحت و خواب؛ اما برای زنان بوی وایتکس می دهد!! این را چند روز پیش در راهرو طبقه مان فهمیدم، وقتی بوی وایتکس خفه ام کرده بود و مائده می گفت: میبینی!؟ بوی عيد مياد...

 

ج:

مگه خودت نميگي خيارشورهايي که تو ظرف ريختم و نخورده مونده رو برگردون توی شيشه که دفعه بعد بشه خورد!؟ من «وحدت ملاک حقوقی» گرفتم! خب از نظر من هم اون «خلال دندون» هنوز قابل استفاده بود! که خب، خواست خدا بود که تو استفاده کردی!! اينکه ديگه اه اه و جيغ جيغ نداره...!!

 

د:

یه وقتايي يه جمله کوچيک اسباب شرمندگی ميشه! مثلا اينکه مائده از صبح يکی از دوتا پرده رو شسته، وقتی من ميام برای اينکه خستگیش در بره ميگم : وای... چقدر تميز شد و بعد ميرم دست ميکشم به پرده و ميگم، چقدر شسته ميشه لطيف ميشه! و مائده نا باورانه ميگه : اون يکی رو شستم!!!!!!

 

---------------------------------

پ.ن 1 : متن قبلی با منش صاحب جديد وبلاگ تعارض داشت و اين جايگزين شد!

پ.ن 2 : انسانهای فرشته خو نيز، زمانی نياز به حيوانيت دارند.

پ.ن 3 : عزیزم (Photo Link)! هر روز هم اگر با تو باشم کم است

پ.ن 4 : من از فردا نوشتن پايان نامه را شروع مي کنم!

پ.ن 5 : جمله بالا را از هفته پیش هر روز ميگم...!

پ.ن 6 : زندگی با يه همخونه ای درس نخون، آدم رو از درس خوندن ميندازه...نه؟

پ.ن 7 : آی بدم مياد جلوی مهمون غذا رو با پيرکس ميذارن جلو صابخونه با قابلمه سوخته!

پ.ن 8 : پ.ن بالا ربطی به مائده نداشت، چون ساندويچ فروشی محل، هر روز تو وکيوم مياره!

پ.ن 9 : جان عزيزتان کامنت بگذاريد، مساله حيثيتی است...!

پ.ن10: کدام گزينه بهتر بود؟ الف – ب- ج – د ... ؟!

پ.ن11: بالاخره بعد از سالها ماهی داری، امسال تصميم به داشتن يک آکواريوم کوچيک خونگی گرفتم.

پ.ن12: آدم متاهل، بجای ماهی های گوشتخوار وحشتاک، ماهی قلمبه رنگی میگیره!

پ.ن13: در ديدن اين زيبايي ها شريک شويد (عکس اول| عکس دوم| عکس سوم)

 

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 16:14|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به استحضار حضار محترم میرساند ، همه و همه ، خانوم و آقا که :

بالاخره ما تلافی کردیم و حق خودمونو پس گرفتیم و تا دلتون بخواد خرید کردیم و دلی از عزا درآوردیم  و الان احساس رضایت قلبی میکنم ... یه تقسیم وظایف توپم برای تکوندن خونه کردم که  خدمت حضور انوارتان منور میکنم: سه تا کارگر گفتم بیان که خونرو بتکونن باهاشونم طی کردم که پول مول خبری نیست ...

 شرح وظایف به صورت زیر می باشد :

o         سرویسهای بهداشتیو حسام میشوره با پنجره ها ...

o         دیوارهای خونرو حامد (برادر حسام) میتکونه ...

o         کف خونرو سعید (برادر من ) یه مقدار تکون تکون میده ...

بقیه کارهارو هم با هم به تفاهم برسن و یه جوری باهم کنار بیان ... من هم قراره برای خونه ی مامان بابای حسام تابلو بکشم و برای خونه مامان بابای خودم روکش  مبل و پرده بدوزم ...

 

----------------------------------------

پ.ن 1 : آخییییییششششش ...

پ.ن 2 : بالاخره آدم که ریاضی محض بخونه یه چیزایی از حساب کتاب سرش میشه و میتونه به این قشنگی تقسیم  وظایف کنه ...

پ.ن 3 :  آدم کارگرم که میگیره اینجوری بگیره  ، اونم با چه مدارکی .... تحصیل کرده ...از فرنگ برگشته ( البته ناحیه ی  بابل فرنگ )

پ.ن 4 : دیگه مایه داریه و هزار درد ...

پ.ن 5 : قابل توجه کلبه ی دنج ... میخواین تو این تقسیم وظایف که جایی هم برای زیر شیروونیه کلبه ی شما هم بذارم که یی هو اونجارم بتکونن ؟!

پ.ن 6 : البته در ادامه حرفای قبلی و تعریفای مایه داری و قابل توجه جناب کلبه دنج باید بگم که ماخیلی هم اهل ریخت و  پاش نیستیم ... خونه خیلی بزرگه و تریبلکس ( دوتا پله میخوره برای دستشویی و یه پله میخوره برای حموم) ... و سه تا  کارگر لازم داره ...متراژو هم نپرسین چون ما خیلی خاکی هستیم و اهل فخر فروختنم نیستیم ( 70 متر ) ...

پ.ن 7 : دیگه از مایه داریمون براتون بگم که دیروز با اجازه شما دزد ماشینو زد و پنل ضبط هاپولی شد!و حالا ما میخوایم  کلا بقیه ضبطم بندازیم دور و یه نو جاش بخریم ( حالا به کی چه که پنل ضبط دیگه پیدا نمیشه که ما بخوایم بخریم ) .. بازم قابل توجه جناب دنج ...

پ.ن 8 : خب یه ماشالا تو دهنتون باشه که راه به راه دزد به ماشین آدم نزنه ...! که تو سه ماه دوبارشیشه ماشینو  بشکنن ... همینجوری پیش بره تا آخر تابستون همه شیشه های ماشین از فابریکیدرومده و قشنگ آب بندی شده ...

پ.ن 9 : راستی دوقلوهای فرنگیمون کجان ؟! چند وقتیه خبری ازشون نیست !!

پ.ن 10 : چون مشکل حل شد از فمنیست بودن هم استعفا میدم ...

پ.ن 11 : قابل توجه مخالف ... نظر خواهیو داری که ...

 

نوشته شده توسط مائده در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 13:18|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

ایها الناس باز سر من بی کلاه موند ...

امروز قرار بود من و حسام بریم خرید و رفتیم ...

صبح که داشتیم میرفتیم حسام تو ماشین بهم گفت : هر چی خواستی بخر <داریم میریم خرید

حالشو ببر ... امرز میخوام بهت خوش بگذره ... ماهم که ساده قند تو دلمون آب شد ...

الان که برگشتیم خونه می بینم حسام هر چی خواسته و نخواسته خریده ...

کت شلوار ... کت اسپرت ... شلوار اسپرت... پیرهن دکمه سر آستین خور ... کمر بند چرم ...

حتی عرق گیر و ....

آهان

عطرم خرید ... با یه اسپری ...

و من...

.

.

.

تنها چیزی که خریدم یه بو گیر برای دستشویی بوده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ----------------------

پ.ن1 : کاش لااقل یه پماد سوختگی میخریدم برای الانم ...

پ.ن2 : یکی به من بگه چجوری میشه فمنیست شد؟!؟!!! ...

پ.ن3 :  آخه من چه هیزم تری به این مخالف فروختم ؟! عقل من که جواب نمیده ...

پ.ن4 : شما می دونید ؟!

 

نوشته شده توسط مائده در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 17:32|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

یکی به من بگه آخه این انصافه؟!

یه نفری از صبح تا شب (دقیقا از صبح تا شب) میشینه که نقاشی بکشه برای تولد یه مرد پنجاه و اندی ساله ! که پدر یه نفر دیگست. 

 

 

تازه بدون پایه و امکانات در حالت قوز پیچ ...

بعد آخر شب که داشت تموم میشد یه نفر که همون آقای قبلی باشه میاد و میگه بیا کمکت کنم و یه کم شکوفه میزنه رو بوم ...بعد میگه حالا که کادوست باید اسم ها مونم روش بنویسیم ... بعد میگه خب بیا من با مداد می نویسم تو با قلم روش بنویس ... اون خانوم از همه جا بی خبرم میگه باشه ... بعد این کارو میکنم و اسما نوشته میشه ... بعد که کار از کار گذشت ... نقاشیو میذارن کنار دیوارکه برن از دور نگاه کنن ببینن خوب شده یا نه ... که یه هو دوزاریه خانومه میفته که ای دل غافل! زحمتشو من کشیدم از صبح حالا که شب شده و کارم تموم شده اسم آقاهه به چه گندگی تازه بالاتر از اسم خانومه رو بومه !!!!

 

----------------------------------

پ.ن 1: تازه بماند که بیچاره خانومه به خاطر استشمام مقداری پودر و مواد شیمیایی الان چند روزه که گلو درد داره و صداشم دو رگه شده ...

پ.ن 2: نقاش که نشدیم ... حالا با این صدای دو رگه شاید یه خواننده ای داریوشی چیزی بشیم .

پ.ن 3: همیشه در همه جای تاریخ  حق این زن مظلوم هولوپی خورده شده ... قابل توجه فمنیستها ...

پ.ن 4: از الان بگم من برخلاف اکثر زنان فمنیست نیستم ... معتقدم هستم زنان خودشون در حق خودشون ظلم کردن ... همیشه ام نمی دونم چرا رابطم با آقایون بهتر بوده تا با خانوما ...

پ.ن 5: راستی یه چیزی ... من هیچ دوست دختری ندارم !!!

پ.ن 6: بیچاره حسام ...

پ.ن 7: به اندازه ی کافی غیر مستقیم گفتم که اون خانومه منم و آقاهه حسام ؟!

 

نوشته شده توسط مائده در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 20:6|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------