تبليغاتX
--------« نرد »---------

امروز ديگه ميخوام درس بخونم! فقط خواستم خدمتتون خبر بردم که يک مشاور دنيا ديده بعد از شنيدن مشکلات و آلام روحي بنده، فرمودند براي آرامش اعصاب سعي کن مدت زيادي رو در طبيعت صرف کني ترجيحاً حتما سوارکاري کن، هم ورزش است هم رفتار اسب آرامش بخش است. از وقتي اومدم بيرون چند تا مشکل به مشکلاتم اضافه شده:

1- من اسب 4 ميليوني رو چطوري بخرم؟

2- گيريم که خريدم! کجا نگه دارم؟

3- اصلا نگهداري هم شد، چطوري مرخصي بگيرم برم سوارش بشم!؟

4- يکي نيست به اين مشاور بگه آخه...!

5- يکي نيست به من بگه خودت عقلت نميرسيد که اگر اينکارا رو کني حالت سرجا مياد؟

6- همين که اون مشاور فکر کرده است که من انقدر مايه دارم خودش کلي تو روحيم تاثير گذاشت (:

 

پ.ن: فقط عکسش مفت بود! تقديم من و شما...

نوشته شده توسط | نرد | در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 8:17|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

مشمئز کننده ترین تصویری که از یک مرد میتوانم در ذهنم ترسیم کنم زمانی است که غرغر و ناله می کند. برای اینکه خودم را از این تصویر خلاص کنم گفتم یک تجربه مردانه تقدیم حضور دوستان کنم که راهگشای زندگیشان باشد اما قصه به زبان خودمانی:

 

آقا من یه مشکل یا حسنی که دارم اینه که خیلی آب میخورم. دیگه تو تابستون که فاجعه است. یعنی چه موقع کار چه موقع درس خوندن باید همیشه آب یخ کنارم باشه. گاهی میشه تو طبقه های دانشگاه که میام پایین تو پاگرد هر شش طبقه یه دفعه میرم سراغ آبسرد کن! تو آشپزخونه هم که میرم این لیوانای تمیز رو میبینم که سر و ته چیده شده اصلا دلم هوایی میشه. گاه میشه نصف شب با اینکه آب خوردم قبل از خواب ولی دوباره هوس میکنم برم سر یخچال و گاه این مساله سه چهار بار تکرار میشه تا خوابم ببره!

 

تا اینجای قصه مشکل نداره! مشکل از اینجاش شروع میشه که نگو آب خوردن هم آداب خاصی داره. آقا یه حالی میده مثل شعبون بی مخ تو کاسه سفالی آب بخوری از کنار دهنت شره کنه تمام لباست خیس آب بشه!!! اما به ضرب تشرها و چشم غره ها این ترک شد. مرحله دوم فاز با شیشه آب خوردن بود. که خدایی این یکی دیگه خیلی کار برد تا درست بشه! خلاصه اینکه ما متمدن شدیم و دیگه با لیوان آب میخورم. اما... مساله اینجاست:

 

میگن هرچی بری عقب، جماعت یه قدم میان جلو. حالا دیگه مساله شاخ شده میگن باید لیوانتم بشوری (البته بشویی صحییح است)! بابا عصبانی نشید! من مرد اهل کاریم. بلانسبت، روم به دیوار، حتی ظرف میشورم، سفره تمیز میکنم اما شستن لیوان و قاشق چنگال و ماهی تابه روغن ماسیده رو شرمندم!! اما مگه این گیردادنا تموم میشه!؟؟ هی دستور میرسه : «آب میخوری لیوان رو بشوی، سروته بذار تا روش لک نمونه»!! بالاخره این جنگ انقدر ادامه پیدا کرد که من دیگه "آقا" شدم و الان هیچ لیوانی نشسته نیست و زندگی هم شیرین شد. اما راز ماجرا چیست!!؟ به شرطی که بین خودمان چند ده نفر بماند عرض میکنم:

 

چند هفته است بعد از اینکه آب میخورم لیوان رو همونطوری نشسته سر و ته میذارم سر جاش... آی حال میده !!

 

ساقی! از هرگونه اظهار نظر بهداشتی خودداری کن بذار حالمونو بکنیم!

 

----------

پ.ن : پيام آشپزخانه اي : بوي آشي که ميپزي تا اينجا مي آيد، و اشکهايي که به ضرب پياز از مردم ميگيري، بپز هرآنچه مي پزي يا نه بپز هرآنکه مي پزي! بگذار همه طمع واقعه را آنگونه بفهمند که تو ميخواهي، دير يا زود... راستي تو آنگونه که به من ثابت شد بر ديگران هم خواهد شد. در وصف اين طباخي، از من کلامي نخواهي و نخواهند شنيد! حرفهاي من ارزاني آنکه، آبرويم از اوست... و حتي پاسخ تو!

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 23:55|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

دنيا!

 

نگه دار

 

ميخواهم پياده شوم!

 

اين نوشته را پشت يک اتوبوس ديدم و يادداشت کردم. هر حرفي نياز به «ظرف» خود دارد. ظرفي که به دست زمان و مکان تعبيه مي شود. اگر ظرف باشد به دل مي نشيند و اگر نباشد آدم با نوشته غريبي مي کند. اما به دل من نشت.

 

اين روزها خسته ام...

 

دنياي پيري که همه مرا مي بلعد کلافه ام کرده. سالوس و مکر راه «به پيش» را بسته، «اضطرار» راه به پس را. گرفتار شدم! اگر آمارها صادق باشد روزي قريب به 200 تا 300 مرتبه نوشته هايم در وبلاگ و سايت ديده مي شود. از اينکه حرف قابلي براي اين تعداد ندارم رنج ميبرم. اما به هر حال سکوت از لاطائل بهتر است. درد اين است که برخلاف هميشه اينبار حتي حوصله شنيدنم هم سر آمده. از نسخه پيچي طبيبان درد نديده ...

 

پ.ن : يادداشت جايگزين شد!

 

نوشته شده توسط | نرد | در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 20:52|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز خونه ام! موبایلم رو هم خاموش کردم، البته برای اونی که زنگ میزنه خاموشه و الا خودم چک میکنم ببینم کی رو باید جواب بدم... قراره فعلا دست به کامپیوتر هم نزنم بشینم بکوب درس بخونم. از 3 تیر امتحانام شروع میشه من هیچی نخوندم. هیچی به معنای واقعی کلمه!!

یکی از اساتید هم روز آخر منو جلوی بچه ها صدا کرد گفت آقای ایپکچی یه زحمتی بکش! گفتم امر بفرمایید. گفت دستت خالی بود، کاری نداشتی، مقدور بود، دیگه روز امتحان رو بیا (!!) توپ خنده حضار و شرمساری بنده. گفتم چشم! مزین فرمودید استاد…

10 واحد مرد افکن دارم! با دو تا تحقیق که باید تحویل بدم. خلاصه دوستان تو این روزا هرکی فهمید من آنلاینم تحویل نگیره که زود برم بشینم سر درسم. بین خودمونم باشه به عنوان یه خبر دم گوشی، دارم یه یادداشت مینویسم در مورد «حقوق زن» که امشب بذارم تو سایت.

صد بار مرور کردم که دوباره مثل نامه به فاحشه شر درست نشه… باز هم از اونجایی که کار بی سرصدا به ما نیومده، باید دید خدا چی قسمت میکنه.  

نوشته شده توسط | نرد | در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 11:26|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فکر نکني در مورد تو اينطور ميگما! حتي در مورد خودم هم هميشه قائل به اين اصل بوده ام که هرکجايي که ديده ام «شان» م زير سوال مي رود با همه داشته هايش، ترکش ميکنم. اين جمله من کم کم در محل کار فعلي و يا پيشيني ها معروف شده است که «حسام است، يک قاب وان يکاد و يک ليوان چايي و يک کيف! هر روزي که احساس کنم اينجا جاي من نيست اين سه را بر ميدارم و ميروم و. جاي ديگري بساط ميکنم... به همين سادگي!»

 

حالا کاپيتان تو هم هميني، دايي است و يک کفش و يک ساک و... خلاصه من اگر جاي تو بودم اينها را بر ميداشتم و مي رفتم. نه اينکه بخواهم بگويم پستي، مشکل داري، ضعيفي و... نه! البته من هم از تو و هم دستان و يا بهتر بگويم همپاهايت شاکي ام! اما گريه يکشنبه را به خنده هايي که پيش از اين برايم آوردي مي بخشم.

 

صحبت من اين است که قبل از خراب شدن برو... همان چيزي که براي خودم مي پسندم! هميشه به خودم ميگم «حسام! وقتي برو، که ترا ببوسند و بگذارند کنار... نه وقتي که با تيپا بي اندازنت بيرون»! قبوله؟ به هرحال شما که شکر خدا هم رکوردها را شکستي، هم کيسه هايت را پرکردي، و... خسته نباشي و خداحافظ!

نوشته شده توسط | نرد | در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 9:51|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاهي دل فرمان عقب گردي ميدهد...! آنقدر محکم که هزار هزار شيپور «به پيش» هم که در گوشش بزني، بدهکار نيست. مگه نه؟ حال که فرمان صادر شد و من هم آمدم... خوشحالم! از اينکه دلم براي نرد تنگ شده است. نرد پاک است... نه رنگ و ريايي، نه مخاطب فريبي، نه تزوير و حرصي!  ميخواهم بازهم اينجا بنويسم...

 

چند روز پيش گلاويژ برايم يادداشتي نوشته بود؛ خيلي به دلم نشست. هرچند احتمالا ديگراني که بخوانند چون نميدانند قصه چيست برايشان طعمي نداشته باشد. گلاويژ همخوان عزيزي است بالاخص آنکه با همسرش هم هم رشته ايم! جزء گروه خودي ها محسوب ميشود. برايم نوشته بود :

 

آقاي ايپكچي عزيز

من بر اساس آنچه كه مي نوشتيد و مي خواندم از شما در ذهنم تصويري ايجاد كردم. نوشته هايتان در وبلاگ نرد و بعدها سايت شخصيتان اين تصوير را در ذهن من قوت بخشيد كه صاحب اين نوشته ها به لحاظ سن و تجربه مردي جا افتاده است! خوب من مقصر نيستم اگر شما درمقايسه با همسن و سالهايتان خيلي زود بزرگ شديد و خيلي بزرگتر از سن تان حرف مي زنيد و مي نويسيد. نمي خواهم بگويم كه به خاطر سن كمتان تعجب نكردم چون در اين صورت دروغ گفتم. اما كم سن و سال بودنتان احترامم را نسبت به شما نه تنها كم نمي كند٬ بلكه براي من بيشتر از قبل مورد احترام هستيد.(مي خواهم بگويم كه به اين راحتي نمي توانيد از دست اين آقا آقا گفتن هاي من خلاص شويد!!!)

 

دوستداشتم بگويم! «آقايي از شماست بانو...» ! نه اينکه فکر کني قافيه تنگ بود خواستم وزنش در بيايد و اين را گفتم... نه! من گاهي آنقدر از بوي تعفن مردانه مرد نمايان دلم به هم ميخورد که آرزو ميکنم اي کاش با مانند برخي از زنان، مردانه مي بودم... مرد همين است !! مي بيني؟ از زني هم اگر بخواهد تعريف کند، به او ميگويد «مرد» !!!

نوشته شده توسط | نرد | در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 15:50|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاهي حوصله ام از نوشتن آنطور سر ميرود که در وصف نمي گنجد! تصميم ميگريم قيد قلم را بزنم و برم. يادم هست اولين بار سال 1380 وبلاگ نويسي را شروع کردم (که چند ماه از ورود وبلاگ به ايران مي گذشت)  اما نميدانم چه شد يکسال بعد به همين دلزدگي رسيدم و اولين وبلاگم رو بستم! طوري هم بستم که دسترسي به هيچ آرشيوي ممکن نبود و دست برقضا پسورد وبلاگ و ايميلي که ارائه دادم و ... را يادم رفت!!

 

يکسال و اندي بعد تصميم گرفتم دوباره بنويسم. اينبار در بلاگ اسپات يک وبلاگ تر و تميزي به پا کردم به نام «بيدار» منتها اين هم به سرنوشت قبلي دچار شد. خيلي زود تصميم گرفتم که ديگر ننويسم. و اينبار بدون خداحافظي اين خانه بسته شد.

 

چند صباحي گذشت سال 83 وبلاگي در سايت کاري ام ايجاد کردم و با تعدادي از دوستان مشغول نوشتن شديم. وبلاگ هم گروهي بود که برخي از اعضاي آن گروه هر از چند ماهي يک کامنت در همين وبلاگ گذاشته اند. اينبار من تصميم نگرفتم که ننويسم اما اول مشکلات عديده فني پيش آمد و بعد...

 

نميدانم چه شد که با اينکه تصميم قبلي داشتم که اگر بار ديگر خواستم بنويسم حتما در سايت شخصي ام باشد! يکباره وسوسه شدم و محصولش شد «نرد» اما نرد مانند بقيه نابود نشد. علتش هم مخاطبيني بود که خيلي دلم را قرص کردند. خوانندگان مستمر اين وبلاگ به 10 نفر نمي رسند، اما به همين راضيم...

 

نميدانم چرا هربار بر سر نوشته هايم جنجال درست ميشود. مطلب به حاشيه مي رود. اين قلم ناپخته کي قرار است پخته شود خدا ميداند. تازه شکر خدا... همين خرده عقل را جمع ميکنم و هر حرفي نمي زنم. اما چندان فايده نداشت و بازهم «نامه من به يک فاحشه»  به حاشيه رفت و اصلش ذبح شد!!

 

جالب آنکه در ميان همه اين وبلاگها و حتي سايت «پي نوشت» را جور ديگري دوست دارم!! با وجود اينکه نه به شلوغي بقيه وبلاگها است و نه کامنت زيادي دارد. اما خلوت قشنگي است. بهش نياز دارم...  

نوشته شده توسط | نرد | در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 13:10|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

...
نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 و ساعت 23:10|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

شکر خدا این روزها احوالم خیلی خوبه. ماشینم رو روز سه شنبه تحویل گرفتم. خیلی هزینه شد و دقیقا یکماه و سه روز وقتم رو گرفت. اما طوری کار کردند که کارشناس بیمه نتونست محل تصادف رو پیدا کنه. هرچند با دستگاه میشه پیداش کرد، اما برای من ماشین ماشین شد.

کم کم داره دستم به نوشتن راه میفته. تصمیم دارم امسال، هرماه یک مطلب تو روزنامه و یا هفته نامه ها چاپ کنم. فروردین رو جا موندم چون برخلاف وعده گفتن شرایط مهیا نیست و چاپ نکردن. اردیبهشت هم که "حقوق فیلترینگ" رو منتشر کردم. خرداد هم یک مقاله دارم که منتشر شد خبر میکنم. تو این چند روزهم فعلا مطالب زیر رو نوشتم

یه شعر ساده و یه تفسیر سخت با مفهوم فلسفی؛

کلی طرح و کاریکلماتور...

روزهای شلوغی رو در پیش خواهیم داشت. هم جام جهانی، هم امتحانات و... خدا بخیر کنه.

 

نوشته شده توسط | نرد | در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 و ساعت 22:6|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

به اين فتاوا دقت کنيد :

 

زن مى‏تواند بدون رضايت شوهر از بچه‏دار شدن خود جلوگيرى كند ولى مرد نمى‏تواند بدون رضايت زنش، او را مجبور به بچه‏دار نشدن كند ولى با رضايت او مانعى ندارد

 

براى زنان تصدى مقامات ديگر مانند مقامات اجتماعى، سياسى، علمى، فرهنگى، هنرى، مديريتى، رياست‏ها و....، در صورتى كه در انجام آنها توانايى داشته باشند و موازين شرعى از حيث پوشش و غير آن را حفظ كنند، اشكال ندارد

 

شنيدن آهنگ‏هايى مانند موسيقى كلاسيك كه در انسان احساس خوشايندى را پديدار مى‏سازد و در رفع خستگى و آرامش اعصاب مؤثرند، اشكال ندارد

 

امروزه در حكومت اسلامى آلات لهو معروف از آلات مشترك محسوب مى‏شوند، زيرا براى جاانداختن و پرداختن صداهايى كه مقرون به شعرهاى با مضمون عالى مى‏باشند، به كار گرفته مى‏شوند، از اين رو خريد و فروش آنها مانند راديو و تلويزيون بى‏اشكال است. پس آنكه آلات مذكور را مى‏خرد، اگر آنها را براى جاانداختن و پرداختن صداهاى باطل به كار گيرد حرام است و اگر در صداهاى مقرون به شعرهاى مفيد به كار بگيرد مباح است.

 

بازى كردن با آلاتى از قبيل نرد، پاسور و شطرنج در صورتى كه به عنوان ورزش فكرى، تقويت بنيه رياضى و يا سرگرمى باشد و در آن برد و باخت نباشد اشكال ندارد، حتى اگر عنوان آلت قمارى از آنها زايل نشده باشد

 

اينها فتاواي آيت الله جناتي است/ براي من خيلي جالب بود...

 

پ.ن: سايت را با مقاله "براي آذربايجان..." به روز کردم.

 

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 8:16|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اين روزها از دل نرد دو وبلاگ در اومده. جديدترينش همون "پي نوشت" است که خيلي هم بهش تعلق خاطر دارم چون عاميانه و کوتاه، زودتر ميتونم به روزش کنم و ساده تر ميتونم توش حرف بزنم. بقيه وقت رو هم مشغول رسيدن به "سايت" هستم. با اين توضيح نرد هر چند از نظر معنوي در حکم پدر اين پايگاهها محسوب ميشه ولي به روز کردنش چندان ساده نيست. اميدوارم که اون دو وبلاگ بتونن جاي نرد رو بگيرن. بهترین کار هم اینه که برای نرد یک کارکرد جدیدی تعریف بشه تا مستقل عمل کنه. مثل "پی نوشت" در حال حاضر نرد و سایت، هردو يک کارکرد دارن و به همين جهت پيشرفت توامانشون ممکن نيست. نظري نداريد؟

نوشته شده توسط | نرد | در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 9:38|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو عید بود با سعيد داشتيم ايده هاي فنآوري اطلاعاتيمون رو رد و بدل مي کرديم. صحبت از تبليغات پيکسلي بود که راه اندازيش کرده بود و حرفهايي از اين دست و البته سفارشاي من براي طراحي سايت شخصيم و غرغراي سعيد که : «تو هر روز نظرت عوض ميشه، هر دفعه يه شکل ميخواي و...» خلاصه ماجرا اينکه بهش گفتم نميشه يه سايتي طراحي کني که اتوماتيک اطلاعات وبلاگها رو نشون بده! گفت ميشه ولي...

يه چند وقتي گذشت گفت دنبال دامنه ميگرده. بالاخره مغزامون رو گذاشتيم رو هم شد يه عقل کامل به اين نتيجه رسيديم که www.I30t.net اسم خوبيه. از اينجاي ماجرا به بعد ديگه من خبري نداشتم تا اينکه شنيدم يه برنامه نوشته که به صورت خودکار اخبار تمام سايتهاي معرفي شده رو استخراج ميکنه و در سايت قرار ميده! جل الخالق!!

آقا ما همچنان مساله رو جدي نگرفته بوديم که ديدم خبر ايجاد "دايره المعارف فارسي كامپيوتر" توسط سايت ايسنا منتشر شد و اين آقا سعيد به عنوان پيشگام طراحي اوليه Persian RSS معرفي شده اند! بعد از اينکه کار گرفت آقا نظرشون بر اين شد که کار رو از کامپيوتري خارج کنند و به صورت عمومي خبر منتشر کنند که الان هم ميتونيد ببينيد.

 

خلاصه ماجرا اينکه هدف از اين مطلب عبارت بود از:

 

اول – پز بديم که طراح سايت ما خيلي حاليش بوده!

دوم – خودمون رو يه جوري تو طرح Persian RSS قاطي کنيم بگيم ما اول سنگ انداختيم تو چاه!

سوم – اين لينکهاي نارنجي که بغل مي بينيد مربوط به همين سايتيه که معرفي کردم!

چهارم – شما ميتونيد تو اين سايت عضو بشيد و شخصا خبر بفرستيد.

پنجم – طراحي سايت خود را به اين بنده خدا سفارش بدهيد تا از پول پورسانت، خرج سايت بنده درآيد!!

ششم – گوگولي مگولي بر توي اي جوان ايراني!

 

-----------

 

پ.ن: ميگن موش تو سوراخ نميرفت! جارو مي بست به دمبش! ما هم تو همين سايت و وبلاگ مونده بوديم نميدونم چرا به شدت دلمان خواست کارکلماتور نويسي رو مستقل نماييم و از سويي ديگر عشق "پ.ن" مارا کشته بود... بنابراين اين = http://p-n.blogfa.com

 

نوشته شده توسط | نرد | در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 10:6|لینک |

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------